S I G 4 R




این بار باید حقیقت را بگویم.این مثل یک اعتراف نامه ی حقیقی می ماند,مثل طعم طعنه آلود و تلخ حقیقت می ماند.اما چاره ای نیست.باید بگویم که نه برای خودم اما برای همه آدمهایی که مرا میشناسند می ارزد

 

نوجوانی را گذراندم.تمام این مدت نه چندان کوتاه(تقریبا هشت سال)از تمامی ارزوها و خواسته هایی که یک نوجوان ممکن بود، برخوردار بودم.
همانند تو و امثال تو بودم.یعنی گاهی از غصه دق می کردم و گاهی از خوشحالی پر می کشیدم...
شاید بی انصافی نباشد که بگویم در این دوره(نوجوانی)به هیچ کدام از این آرزوها و خواسته ها نرسیدم و عملی نکردمشان و چه بسا لبخندی نه بر لب خود و نه بر لب دیگری نشانده ام.چه اندک کسانی که ناراحتشان کرده ام و چه بسیار کسانی که ناراحتم کرده اند.

برای من که از کودکی جدا می شدم و به مردانگی می پیوستم دیدن و لمس کردن بسیاری چیزها سخت بود.و البته محرومیت و محصوریت هم بی تاثیر نبود.این هم شاید مربوط می شد به هیجانات و تفکرات قابل پیش بینی روزهای زندگیم.
مثل یک کشتی که غرق می شود.لحظه به لحظه در تاریکی و مرگ ناپدید,تنها تر,خالی از سکنه می شود,من هم می شدم...هر روز تنها تر,هر روز گوشه گیر تر.که هنوز هم باقی مانده اش می آزاردم. آنقدر تنها می شدم که تنها مونس و همدمم خودم بودم.گویی همه چیز جور بود تا من یک ناجور زمینی باشم.
در اوایل این دردمندی (سال 1389) S I G 4 R را ساختم.انتخاب خوبی بود.روزهای سیاهی از عمرم را به او اختصاص دادم.تنها همدم و سنگ صبور روزهایی بود که ته مانده هایش را هم برای کسی آرزو نمی کنم.
فکر,درد و احساس را اینجا می گذاشتم تا آدم هایی از جنس خودم بیایند,مرا بخوانند و پیدایم کنند...مخدر خوبی بود و از شدت دردهایم می کاهید که هنوز هم می تواند...
همه اینها را همین یک وبلاگ فراهم می آورد.برایش وقت می گذاشتم مدتها فکرش را در سرم می پروراندم.برای من جان داشت,زنده بود,غذا می خواست, به محبت و توجه من نیاز داشت و روح داشت و واقعا قسمتی از وجود من بود و هست...

به خودم می گویم کاش هرگز نبودم.کاش هرگز نمی بودم.کاش هرگز فکر نمی کردم.کاش عمق نمی یافتم.هرکار که می کنم تا از این فکر پلید تنیده،رهایی یابم اما قلب کسی که پوستش بریده بریده شده و زخم است,دشمنش می شود و خونش را با فشار بیشتر بیرون می دهد...
من به هر سو می نگرم همانهایی را می بینیم که سالهای گذران پیش دیده ام و دیده اند.من تنهایی می بینم.این ساختمانهای سیاه و این مردم مکدر تلخ رنگ را می بینم.
آنها از جان من چه می خواهند؟اصلا در دنیای من چه می کنند؟همه ی اینها؛احساسات و ادمهایی که مرا می آزارند؛آخر چگونه بگویم، من تاب نمی آورم.چگونه بگویم مرا به اشتباه در این دنیا اورده اند...
جایگاه من در این آسمان چرخناک کجاست؟
من جایگاه اعتماد آنهایی خواهم بود که پشت به من خنجر زده،خنجر می زند،خنجر خواهند زد.من جایگاه صرف فعل تمامی افعال پلید و سواستفاده ی دنیا، در تمام زمانها خواهم بود.آنها در دنیای من چه می کنند؟

اما حالا که چه آنجا نشسته ای و شرابت را در دست گرفته ای و به حال و روز من خنده های حیوانی سر می دهی؟می خواهی بدانی که باخته ام؟باشد می گویم... ای دنیایی که من برایش ساخته نشده ام.من باخته ام...اگر می خواهی بشنوی اعتراف شکست مرا...بشنو من شکست خورده ام...من پایان یافته ام...




  نوشته شده توسط مسعود.م  نظرات()