S I G 4 R
تو کیستی که این گونه نقش خیال تو در دل من تردید حرفی نگفته را می زاید؟
هر که هستی بیا...بیا تا بدارمت...بیا تا پشت پرچین رویاها بی شرم, دور از ولوله مترسکهای شهر, کنار شب و ماه ببوسمت.
وقت آن شده کنار چشمم گیسو بگشایی و چشم پیش چشمت عریان کنم.
دیگر خواب اندوه نخواهی دید...اکنون مرا در حسادت زنانه ات بی پروا حل کن;که حتی به ماه هم چشم غرگی کنیم اگر به هم آغوشیمان زل زد.
نوشته شده توسط مسعود.م
نظرات()